تبليغاتX
چشمون سیاه
چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
مامانی رفت........،وقتی که فکرش را هیچکدامین ما نمی کردیم

ساده وآرام بدون اینکه صدای پای رفتنش را بشنویم

رفت..آرام وبیصدا....حتی گنجشکای نشسته روی لبه ی دیوار هم نفهمیدند که مامانی می خواهد برود...

روزها میگذرند فقط میشه فکر کرد که مامانی رفته سفر...

نمیخوام یه لحظه فکر کنم که بر نمیگرده........

دلمممممممممممممم خیلییی  تنگ شده...

فقط شادم از اینکه درد نمیکشی...روزهای رفتنت داره به چهل میرسه ..

ومن یادم نمیره لرزهای تنت در آخرین روز با ما بودن....هنوز صدات تو گوشمه ..لحظه ای که بابا رو صدا کردی ....واییییییییییی ..

 

تو رو خدا قدر بابابزرگو مادربزرگاتونو بدونید......

 

 

هر روز که میگذره باز باورش سخت تر میشه..

جای خالی که هر روز صبح باید دید....

 

 

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : سه شنبه هفتم خرداد 1387 22:17 - | ‌|

ترا دوست دارم

ترا به اندازهء آسمان دوست دارم

ترا من به اندازهء بی کران دوست دارم

تو خود آسمانی،تو خود بی کرانی،عظیمی

ترا من به قدر خودت در جهان دوست دارم

ترا مثل آن دختر شاه پریان که قصرش

بنا گشته در عمق یک داستان دوست دارم

تو جاری شدی در رگم،درتمام وجودم

توآبی،ترا چون نهالی جوان دوست دارم

تو روح منی،بی تو من مرده ام،هیچ هیچم

توجانی،ولی من ترا بیش از آن دوست دارم

ترا با امیدی که مرغابی بی پناهی

پردسوی دریاچه ای بی نشان دوست دارم

تو سرشار عطری،توشور آفرینی،تو سبزی

ترا چون گذرگاه پروانگان دوست دارم

 عمران صلاحی"

 

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : یکشنبه هجدهم فروردین 1387 0:3 - | ‌|

با رنگ وبویت ای گل !گل رنگ وبو ندارد

با لعلت آب حیوان،آبی به جو ندارد

 

از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است

من عاشق تو هستم ، این گفتگو ندارد

 

جز وصف پیش رویت ، در پشت سر نگویم

رو کن به هر گه خواهی ، گل پشت ورو ندارد

 

محراب ابروانت ، خواند نماز دلها

آری بمیرد آن دل کز خون وضو ندارد

 

گر آرزوی وصلش ، پیرم کند مکن عیب

عیب است کز جوانی ، کاین آرزو ندارد

 

خورشید روی من چون ، رخساره بر فروزد

رخ بر فروختن را ، خورشید رو ندارد

 

سوزن زتیر مژگان ، وزتار زلف نخ کن

هر چند رخنه ی دل ، تاب رفو ندارد

 

اوصبر خواهد از من بختی که من ندارم

من وصل خواهم از وی ، قصدی که او ندارد

 

با شهریار بی دل ، ساقی به سر گرانی است

چشمش ، مگر حریفان می در سبو ندارد

نگارنده : صهبا در تاريخ : دوشنبه هشتم بهمن 1386 21:46 - | ‌|

یاد ایام ..........

خیلی از ادما هستند که عشقو عاملی میدونن برا از پا درآوردن انسانها

 

ولی برا من همیشه عشق یه حس شیرین بوده انگار یکی داره دل ادمو قلقلک میده.

....

درعشق پیش بینی،سنگ ره وصال است

شد سیل محودر بحر،از پیش پا ندیدن

 

گاهی وقتا عاشق با عشق خودش حال میکنه حتی نحوه عشقبازی یه جورائی با عشق درونشه نه معشوقش

 

سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن

گر توانی،آشنائی با نگاه خود مکن

قبله ی من!عکس در شرع حیا نامحرم است

خلوت آیینه را هم جلوگاه خود مکن

 

وتعبیر به این زیبائی:

همچو بوی گل که در آغوش گل از گل جداست

 

و چقدر قشنگ میتونه فریاد بزنه:

تویی در دیده ام چون نورومحرومم زدیدارت

نمی دانم زنزدیکی کنم فریاد ، یا دوری

 

گاهی وقتا یه خلوت ساده باعث میشه فکر کنی نگارت ساعتهاست که کنارت نشسته وعاشق هیچ وقت دوست نداره که کسی اونو از خلوتش بیرون بیاره

 

مرا هر کس که بیرون می کشد از گوشه ی خلوت

ستمکاری است کز آغوش یارم می کشد بیرون

 

هیچ وقت نمیخواد که از عشق فرار کنه واونو یه فریاد رس میدونه:

 

به داد من برس ای عشق،بیش از این مپسند

که زندگانی من صرف خوردوخواب شود

 

یادش بخیر عاشق این تک بیتا  بودم....


 

دوام عشق اگرخواهی ، مکن با وصل آمیزش

که آب زندگی هم می کند خاموش آتش را

 

کند معشوق را بی دست وپا ،بیتابی عاشق

بلرزد شمع بر خود تا زجا پروانه برخیزد

 

دردها کم شود از گفتن ودردی که مراست

از تهی کردن دل می شود افزون ،چه کنم؟

من نه آنم که ترواش کند از من گله ای

می دهد خون جگر رنگ به بیرون چه کنم

 

و............................

 

 

و...........یادش بخیر سال 83 استاد گرامی دکتر صفائی  درس صائب 6غروب،

که هنوز عاشقانه صائب خواندنش در یادم مانده.

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : شنبه هشتم دی 1386 0:52 - | ‌|

می رسد روزی که شرط عاشقی دلداگیست

آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق می شود

نبض های دو سالگیمان میزند وتا قربان چیزی نمانده برای تو ......واندکی بعد برای من ،تا دوسالگیمان

از انتخاب تا تصمیم یکی شود.

شاگردی از استادش پرسید:"عشق چیست؟"

استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.

شاگرد به گندم زار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید :چه اوردی؟ وشاگرد با حسرت جواب داد:هیچ ، هر چه جلوتر می رفتم ،خوشه های پر پشت تر می دیدم وبه امید پیدا کردن پر پشت ترین ، تا انتهای گندم زار  رفتم.

استاد گفت :عشق یعنی همین.چشمانت را وقف نگاهی کن که قدر نگاهت را بداند .

هیچ بزرگسالی با عشق چهره به چهره نمی شود باید کودک شد فارغ ودل آسوده.


وردپای کودکی.............گاه چه زیبا جلوه میکند.

 

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : چهارشنبه دوم آبان 1386 1:5 - | ‌|